آرش و جشن عروسی
پنج شنبه گذشته (بیست و دو خرداد) عروسی یکی از فامیلای پدر همسری بود.
فکر میکردم ممکنه آرش تو سر و صدای عروسی اذیت شه.ولی خدا رو شکر اینطور نبود.
وقتی رفتیم خواب بود.وسطای مراسم اینقد اینور اونورش کردیم ازش عکس گرفتیم بیدار شد.
برعکس آرش پسرعموی همسری خیلی بیقرار بود.طفلی خسته شده بود.همش گریه میکرد.

.

.

اینم آرش و ماردین (پسر عموی بابایی)

هر کاری کردیم ماردین جون آروم نمیشد ازش عکس بگیریم.تازه بعد از این گریه هاش بدتر شد.هر کاری کردیم نیومدن خونه.گفتن برمیگردن.ما که برگشتیم خونه بعد نیم ساعت زنگ زدن گفتن میان اونجا.ماردین تو ماشین حسابی بیقراری کرده بود.اومدن خونه لباس راحت تنش کردن شروع کرد بازی کردن و واسه خودش تو خونه میچرخید.کلی با باربد داداش بزرگش بازی کردن و خندیدن.ولی متاسفانه دیگه ازشون عکس نگرفتم.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



آرش و جشن عروسی 

